نوشتههای برچسب خورده با ‘نوری زاد’
گفت و گوی جَرَس با فاطمه ملکی (هم سَر محمّد نوری زاد)
[این گفت و گو را مسیح علی نژاد انجام داده است.]
خانم ملکی! ماجرای اعتصاب غذای آقای نوری زاد در زندان، حتی آقای دادستان را هم به واکنش وا داشت و وعده آزادی هم داده بودند، چه شد که ناگهان، حکم آقای نوری زاد در دادسرای عمومی و انقلاب تهران تایید شده است؟
خودمان هم نمی دانیم، به وکیل آقای نوری زاد هم هیچ اطلاعی نداده اند و ما خبر تایید حکم زندان و شلاق ایشان را از طریق سایت ها مطلع شدیم.
پس از آنکه شما در مصاحبه پیشین خود با جرس نسبت به ضرب و شتم شدید آقای نوری زاد اعلام نگرانی کرده بودید و به مسوولان نیز پیرامون در خطر بودن جان همسرتان هشدار دادید، مدتی سکوت اختیار کردید. مراحل پیگیری وضعیت آقای نوری زاد در این مدت چگونه بوده است؟
بعد از آن مصاحبه، من و دخترم را از طرف دادستانی تهران خواستند، ما هم به همراه پدر، مادر و برادران و خواهران آقای نوری زاد به دادستانی مراجعه کردیم. اما آنجا به ما گفتند که شما با مصاحبه تان کار را خراب کردید، گفتند مقامات بنا را بر آزادی آقای پناهی و آقای نوری زاد گذاشته بودند اما رسانه ای کردن اعتصاب غذای آقای نوری زاد و جار و جنجال های شما کار را خراب کرده است.
ولی در اعتصاب غذای آقای پناهی، کارگردان سینما، هم کار رسانه ای گسترده ای صورت گرفته بود، گمان می رود همانگونه که آقای نوری زاد خودشان هم در نامه اخیر اشاره کرده اند، مقاومت دادستانی تهران و تایید یکباره حکم زندان ایشان مربوط به همان نامه های انتقادی ایشان به رهبری باشد. شما اینطور فکر نمی کنید؟
تعجب ما هم از همین است که ما اساسا از دادستانی تهران هرگز وعده ووعید نخواسته بودیم. خودشان وعده دادند که اگر ما کار رسانه ای نکنیم یا به تعبیر خودشان سر و صدا نکنیم، آقای نوری زاد را آزاد می کنند. من تقریبا اعتمادی به قول های آقایان نداشتم. چشم امیدی هم نبسته بودم، واقعا هم نمی دانم پشت پرده چه می گذرد که ناگهان بدون هیچ اطلاعی به خانواده و وکیل، دادگاه تجدید نظر برگزار کرده اند و حکم دادگاه بدوی مبنی بر محکومیت آقای نوری زاد را تایید کرده اند. حکم دادگاه بدوی بیشتر شبیه یک بیانیه قبیله ای بود و در تعجبم که بعد از این همه وعده آزادی، ناگهان همان بیانیه سیاسی را در سایت های خبری شان تایید کرده اند. حکم توهین به رهبری هم بین دو ماه تا دوسال بود که در دادگاه تجدید نظر همان سقف دوسال را برای ایشان تایید کردند. یعنی اگر در نامه های آقای نوری زاد سراسر فحش و توهین هم بود همین سقف دوسال باید در نظر گرفته می شد در حالی که حالا برای یک نامه کاملا منطقی و دلسوزانه همان حکم دوسال را در نظر گرفته اند که تاسف آور است. ما شدیدا اعتراض داریم چون حتی یک مصداق کوچک برای توهین هم پیدا نکرده اند، یعنی نتوانستند پیدا کنند، برای آقای دادستان هم نامه نوشته ام و اعتراض به حکم دادگاه تجدید نظر را مکتوب کرده ام.
در دیدار تان با آقای دادستان مشخصا چه بحث هایی مطرح شد و آیا در همان دیدار وعده آزادی آقای نوری زاد مطرح شد؟
بله، در همان دیداری که خودشان تماس گرفتند و ما را به دفتر خواستند، تاکید اولیه شان سکوت خانواده بود و سپس تاکید دیگری داشتند که آقای نوری زاد هم به آن در نامه اخیر خود اشاره کرد. آقای دادستان بعد از مصاحبه من، تدارک یک ملاقات حضوری خانواده با آقای نوری زاد را خیلی فوری در اتاق خودشان داد. پیش از این من در طی شش ماه زندان فقط یک بار موفق به ملاقات حضوری با آقای نوری زاد شده بودیم اما اینبار خیلی عجیب بود که در ساعت غیر ملاقات و در حالی که من روز قبلش با آقای نوری زاد ملاقات کابینی هم داشتم و در مصاحبه ام از سر و روی آشفته ایشان گفته بودم، اینبار آقای دادستان ما را ملزم کرد که در یک ملاقات حضوری از آقای نوری زاد بخواهیم که اعتصاب غذای خود را بشکند و پس از آن ما هم سکوت کنیم. حتی از مادر پیر آقای نوری زاد هم خواسته بود که به دیدار آقای نوری زاد برود و از او درخواست کند تا اعتصاب غذای خود را بشکند. آقای دولت آبادی به مادری که یک جانباز بالای هفتاد درصد در خانه دارد، گفت؛ اگر آقای نوری زاد را با سر و روی آشفته در زندان دیدید، نگران نشوید مربوط به اعتصاب غذای او است و مباد کار رسانه ای بکنید و در مورد وضعیت او دوباره سر و صدا کنید.
مادر آقای نوری زاد نیز به دادستان تهران پاسخ داد؛ فرزند من بارها زخمی از جبهه به خانه برگشته است و من هراسی از دیدن سر و روی زخمی احمد فرزند دیگرم که در جبهه زخمی شده و قدرت تکلم هم ندارد، نداشته ام. مادر و پدر پیر آقای نوری زاد در این دیدار حرف های مهمی را به آقای دادستان گفته اند که امیدوار بودم در ایشان اثر بگذارد. مادر آقای نوری زاد به ایشان گفته بود؛ اگر در یک خانواده اختلافی رخ داد معمولا دیگران برای حل این اختلاف پیش قدم می شوند ولی اینجا ظاهرا کسانی هیزم این آتش را زیاد می کنند و فرزند مرا دارند می سوزانند. در عین حال مادر آقای نوری زاد به آقای دادستان گفت؛ اگر آزادی بیان و آزادی قلم نیست، پس بگویید که خفقان است تا همه خفه شویم و شما هم کار خودتان را بکنید. در شگفتم که چگونه آقای دادستان از حرف های مادر یک جانباز و پشت خمیده یک پیرمرد شرمنده نشد و وعده دروغ داد.
آیا از طریق دادستانی پیگیر شده اید که چرا پس از سکوت خانواده، به وعده شان عمل نکردند و به جای آزاد ساختن نوری زاد، حکم محکومیت وی را در دادگاه تجدید نظر تایید کرده اند؟
من دیگر از طریق هیچ کسی پیگیر نخواهم بود، همه آقایان می دانند در کشور و در زندان ها چه خبر است. اما مصداق همان سوره بقره قرار گرفته اند که پرده ای بر گوش آنها قرار گرفته است و هیچ نمی شنوند.
نمایندگان مجلس پیشنهاد داده اند که با درخواست عفو از رهبری وضعیت زندانیان بهتر خواهد شد. نظرتان در این مورد چیست؟
ببینید، در مجلس نمایندگانی هستند که به ما می گویند اگر ما پیگیر وضعیت آقای نوری زاد باشیم در دوره بعدی صلاحیت نمایندگی ما برای مجلس توسط شورای نگهبان رد می شود. من با این نمایندگان که کشور دارد در بحران امروز می سوزد و آنها نگران تایید صلاحیت فردای خود در قدرت هستند حرفی ندارم بگویم. اما پیشنهاد من این است؛ رهبری همانگونه که با اقشار گوناگان ، اعم از معلمان، کارگران، شاعران و گروه های دیگر گفتگو می کند می تواند خانواده زنداینان را نیز به عنوان یک گروهی که دیگر قابل چشم پوشی در جامعه نیستند، دعوت کند و در دیداری با این خانواده ها، حرف های آنان را بدون هیچ فیلتر و سانسوری بشنود. اگر ایشان می خواهند اوضاع کشور رو به آرامش پیش برود می باید حرف های خانواده های زندانیان را بشنود.
حرف آخرتان چیست در حالی که همه روزنه های پیگری بسته به نظر می رسد، چه باید کرد؟
به آقای دادستان تاکید کردم که ما گریزی از دادخواهی نداریم. وقتی بر زندانی ظلم می شود، خود آقای دادستان هم همان زمان به صورت تلویحی تایید کرد اما تاکید کرد؛ همانگونه که ازخانواده آقای پناهی خواسته ایم جنجال خبری نکنند، شما هم باید سکوت کنید تا ما کار را پیش ببریم. نمی توانستم این سکوت را به طور بی مرز و مطلق بپذیرم برای همین زمان تعیین کردیم و بنا شد تا شنبه ما هیچ نگوییم و آنها مراحل قانونی کار را پی بگیرند و آقای نوری زاد آزاد شود اما دیدیم که به جای آزادی، چه حکم ناعادلانه ای را برای آقای نوری زاد تایید کردند. حتی در روز شنبه خانواده ما که بر اساس وعده قبلی آقای دادستان به دفتر ایشان مراجعه کرده بودند، به مدت پنج ساعت در پشت درهای بسته آقای جعفری دولت آبادی معطل نگاه ماندند، نه تنها اجازه دیدار ندادند بلکه از یک تماس تلفنی ساده هم چشم پوشیدند و با ما مثل عروسک خیمه شب بازی رفتار کرد، ما دیگر به هیچ کس اعتماد نخواهیم کرد. بسیار بسیار تاسف می خورم با خانواده ای که در تمام روزهای جنگ برای دفاع از کشور و ارزش های این کشور تنها بودند، کسانی دارند ظالمانه برخورد می کنند که اصلا نمی دانیم در آن روزهای جنگ این حضرات کجا بودند.
یاد داشت محمّد نوری زاد از اوین؛ شرح دیدار او با داد ستان
[توضیح من: در جایی از نامه که این عبارت: «شما «پ» را دستگیر می کنید و...»، به احتمال بسیار زیاد، منظور از «پ»، عبّاس پالیز دار است که در تحقیق و تفحّص از قوّه ی قضاییه به اسنادی دست یافت و افشا گری هایی کرد و نام هایی را بُرد ولی زندانی شد. شاید زمانی متن سند تحقیق و تفحّص از قوّه ی قضاییه را این جا قرار دادم، امّا این سند هم اکنون در وب سایت شخصی مهدی خزعلی قابل دست رسی ست. ضمنن؛ آقای عبّاس جعفری دولت آبادی، داد ستان عمومی و انقلاب تهران که مدرک دکترا دارد و استاد دانش گاه است نمی داند جمله ی دکارت «من اعتراض می کُنم، پس هستم!» نیست، «من می اندیشم، پس هستم!» هست!]
مرا با چشمان بسته به هر سو میبرند. وقتی داخل اتاق شدم، مردی چهل پنجاه ساله در یک سر میزی دراز، نشسته بود. لبخندی زد و سر دیگر میز را نشانم داد، نشستم و بعد از سلام و علیک معمول؛ گفت: آقای نوریزاد اصلاً دوست نداشتم تو را اینجا ببینم، چرا باید تو اینجا باشی؟ گفتم: اینجا خانهی من است. من خودم را اینجا صاحب خانه میدانم، نه یک جانی نابکاری که برای تادیب و تنبیه به اینجا آوردهباشندش.
گفت: این روزها خیلی داری شلوغ میکنی. نگهبان برای من نوشته و از تو شکایت کرده که با مشت به صورتش کوبیدهای و پیراهنش را پاره کردهای! گفتم: تفاوت من زندانی با همان نگهبان در این است که نامهی او، ظرف دو روز به دست شما میرسد، اما نامهای که من یک ماه پیش از داخل سلول خود برای دادستان نوشته ام به دست او نرسیده است.
مردی که روبرویم نشسته بود، برای خاراندن صورتش مچ قطعشدهاش را بالا آورد و به صورتش کشید. آنجا بود که دانستم کسی که مقابلم نشسته و از اقتداری دماوندگون برخوردار است، دادستان تهران، آقای جعفری دولت آبادی است. شنیده بودم که دادستان تهران، یک دستش را تا مچ، در جبهه جاگذاشته است.
گفتم: شما باید آقای جعفری باشید. گفت: بله. گفتم: به اسم هواخوری، مرا از سلولم بیرون بردند و در غیاب من، به داخل سلول من رفتهاند و نوشتهها و وسایل شخصی مرا برداشته و بردهاند. لیستی را که جلویش بود ورق زد و گفت: چرا باید روی زیرپیراهنیات بنویسی: «ما زندهایم، پس زندگی میکنیم.»؟ گفتم: این جملهی ساده قرار است کجای دستگاه اطلاعاتی و امنیتی کشور ما را به لرزه اندازد؟
گفت: آدم را یاد سخن دکارت میاندازد که: «من اعتراض می کنم، پس هستم!». گفتم: دوستان شما دو نوشتهی مرا از میان وسایل شخصیام برداشته و بردهاند. شما از طرف من وکیل، این نوشتهها را مطالعه کنید و آنها را به اهلش برسانید. عنوان نوشتهی اول «راز عرعر الاغ» است و نوشتهی دوم «نامهای به نمایندگان مجلس». من کاری به نوشتهی اول ندارم که مخاطبش وزارت اطلاعات است، اما نامه به نمایندگان را بدهید به دست آقای لاریجانی رئیس مجلس تا برای نمایندگان و مردم تکثیر و منتشر کند.
گفت: من با مجلس کاری ندارم، اما چرا نامهای به آقا (رهبر) نمینویسی؟ اگر بنویسی ما خیلی زود از طریق آقای لاریجانی قوهی قضائیه، آن را به دست آقا میرسانیم. یک تقاضای عفو هم در آن باشد خیلی بهتر است. گفتم: من تقاضای عفو نمیکنم؛ چراکه معتقدم خطایی مرتکب نشدهام. مشکل نوشتههای من در این است که کسی از زاویهی خیرخواهی، به آنها نمینگرد. مثل همین حالا سه روز اعتصاب غذای خشک کردهام، چرا؟ چون مخاطبی پیدا نمیکنم که در جایگاه قانون، قانون را رعایت کند. خندید. از واژهی اعتصاب خنده اش گرفت. صمیمانه گفت: نه آقای نوریزاد، اعتصاب نکن.
گفتم: مرا از بند ۲۴۰، از سلولی که در آن حمام و دستشویی بوده، به بند ۲۰۹ منتقل کردهاند؛ به سلولی که هیچ امکاناتی ندارد با هوایی داغ. و من هر چه درخواست کردهام میخواهم افسر نگهبان را ببینم، اهمیتی نمیدهند و وقتی به عنوان اعتراض، بر در سلول خود میکوبم، در باز شده و افسر نگهبان با من درگیر میشود، یکدیگر را خبر میکنند و پنج نفری مثل پرکاه مرا از زمین بلند کرده و محکم به زمین میکوبند. سرم به شدت به زمین میخورد. دو کتفم آسیب میبیند، بینایی چشمم تحلیل میرود. سردرد شدیدی عارضم میشود.
گفتم: اینطور سردردها به تهوع میانجامد. حرف مرا تایید کرد. اما مرتب اصرار داشت که اعتصابم را بشکنم. گفتم: آقای جعفری، من در اعتصابم مصممم. امروز سه روز است که در اعتصاب به سر میبرم و به سختی خودم را به اینجا رساندهام. یک لیوان آب، یک حبه قند نخوردهام. رادیولوژی اوین از سرم و از دو کتفم عکس گرفته. ممکن است چیزی در این عکسها نباشد، اما من به خاطر بی قانونی دوستان شماست که اعتصاب کردهام و خود را به مخاطره انداختهام. شما، چهار روز دیگر جنازهی مرا از سلولم بیرون خواهید کشید. گفت: درست نیست که تو با دست خودت، خودت را به کشتن بدهی. گفتم: چرا امام حسین این کار را کرد؟ گفت: آنجا یزید در مقابلش بود. گفتم: هرکجا قانون نباشد، پای یزید در میان است؛ مثل دستگاه قضائی ما که معتقدم هیچ ربطی به اسلام ندارد.
شما «پ» را دستگیر می کنید و به زندان می اندازید و افرادی را که او افشا کرده، آزاد گذاردهاید. شهرام جزایری را به زندان میاندازید و آقای [...] را که با استفاده از رانت، صاحب چندصد میلیارد تومان ثروت است، تا وزارت بالا میبرید. گفتم: این دستگاه آنچنان فشل و از ریخت افتاده است که مسئولی مثل [...] به راحتی ملعبهی آدمهای زیرک میشود و از طریق راننده و دامادش، پوست از تن عدالت میدرد. گفت: همین آدمهای زیرک دویست میلیون تومان خرج حسینیهاش کرده اند.
گفتم: من هم شنیدهام. اما شنیدهام یک ویلا به رانندهاش دادهاند و امضاهای بسیاری از او گرفتهاند. شما در مقام دادستان، شهامت اعتراض ندارید، چرا؟ چون به این میز و ترفیع خود محتاجید. گفت: اینطور نیست، من یک جانبازم. گفتم: باشید، مگر علاقه به ترفیع، جانباز میشناسد؟ چرا اعتراض نمیکنید؟ مگر قاضیان نالایق و ناعادل در این دستگاه کماند؟ گفت: هست، اما در مسیر کار من نیست.
گفتم: چرا استعفاء نمیدهید؟ گفت: هستم تا مگر کاری بکنم. گفتم: همه به همین نحو عمل خطای خود را توجیه میکنند. گفتم: اکثر ارگانهای ما آلوده هستند به رشوه و قاچاق و شما جرات برخورد ندارید. اکثراً قانون را دور میزنند. اما شما مرا به خاطر حقیقتگویی و دلسوزی به زندان انداختهاید و اجازه دادهاید بازجوهای بیسواد و فحاش مرا بزنند و به ناموس من توهین کنند. اما کسانیکه از رانتهای اقتصادی و اجتماعی بهره بردهاند آزادند. و شما جرات دستگیری آنان را ندارید. گفتم: عدالت در دستگاه قضائی ما بیشتر یک شوخی بزرگ است. من به خاطر نقد این عدالت بیمار، در زندانم و عاملان بیماری دستگاه قضایی و امنیتی و اقتصادی آزادند و حمایت میشوند.
دادستان در کمال صبوری به سخنان من گوش سپرد و سرآخر داستان نامه به رهبر را تکرار کرد. گفتم: مینویسم اما آنگونه که خود میخواهم. گفت: بنویس.
کاغذ و قلم آوردند و من در حالی که از سه روز اعتصاب، سخت در رنج بودم، نوشتم «…اگر کسی به زبالههای شهر کربلا اعتراض کند و به زوار سیدالشهدا با صدای بلند بگوید امام حسین اسوهی نظافت و پاکیزگی است و این همه آلودگی برازندهی امام نیست و امام به شدت رنج میبرد و ناراحت است، آیا مجرم است؟ باید او را بگیرند و به زندان بیندازند؟ اکنون این وضع، حکایت من است. من این همه زشتی و نازیبایی را برازندهی انقلاب نمیبینم. انقلابی با آنهمه هزینه و زحمت. من در اوین با هتاکی بازجوهای بیسواد و ضرب و شتم آنان مواجه شدهام. بازجوهایی که به قبیحترین روشها از متهمان اقرار میگیرند. با کثیفترین رویه. و با زدنها و فحشها و تحقیرهای پلید. خیلی دوست داشتم در یک ملاقات حضوری کهریزک دوم را به شما معرفی کنم و از فجایع رفتاری کسانی بگویم که ادعای سربازی امام زمان را دارند…»
نامه را تا نکرده به دست دادستان تهران سپردم. و در کاغذی مجزا برای او نوشتم: وقتی حکم دادگاه من رسماً اعلام شده، چرا باید مرا در زندان اطلاعات نگهداری کنند؟ و از او درخواست کردم مرا به زندان عمومی منتقل کند. اکنون که این نوشته را می نویسم در بند عمومیام. در اندرزگاه شماره ۷، سالن ۵.
محمد نوری زاد